ویدا راست می گه... من نمی بازم چون راهی برای برنده شدن نیست. می بازم چون خودم می خواهم به بازم.
... پيام هاي ديگران() link ۳:۱۸ ب.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ - small ladies
وقتی با بچه های دبستانی کار می کنی یک جورایی آینده ایران را می بینی. بعضی اخلاق ها کاملا غالب است. وقتی مدیر مدرسه از من خواست که با بچه ها برای جشنواره جابربن حیان کار کنم، اولین چیزی که در برخورد با بچه ها نظرم را جلب کرد علاقه مندی بچه ها بود. این علاقه مندی خیلی برایم جذاب بود و با وجود اینکه داشتم خر حمالی محض می کردم، باعث دلگرمیم می شد. ولی کم کم نقش والدین پر رنگ شد. آنقدر پر رنگ که امروز وقتی برای رسیدگی به کار بچه ها رفتم به جای شور و شوق دیروز، دعواهای مربوط به سر گروه من هستم و اون کار نمی کنه و این کار کم می کنه نصیبم شد. امروز حسابی خسته شدم. جالب هم این است که والدین هنگام مراجعه نمی پرسیدند که دختر من چه کارباید انجام دهد،بلکه می پرسیدند هم گروهی دخترشان چه کاری باید انجام دهد.
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٥۸ ب.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ - small ladies
گاهی به این فکر می افتم که این وبلاگ را ببندم... ولی نمی بندمش... اینجا را خیلی دوست دارم. اینجا شده همدم تنهایی های من. باهاش حرف می زنم بدون اینکه در مورد من قضاوت کند. تمام آشغال های وجودم را اینجا خالی می کنم... لای همین سطرها و ناپدید می شوند... لای همین سطرها... انگار هیچ وقت نبوده اند. ذوستش دارم مال من است بدون هیچ شکی... پر است از افکار مزخرف من... و همین من ها است که اینجا را دوست داشتنی می کند... اینجا نگران قضاوت نیستم. اینجا خودم هستم با تمام عیب ها و کمالاتم. اینجا با کسانی آشنا شدم که سال ها می شناختمشان، ولی به صورتی متفاوت. کسانی مثل دائیم. اینجا را دوست دارم با تمام عیب هایش.
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٤٦ ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ - small ladies
گاهی خواب هایی که آدم می بیند اصلا نیاز به تعبیر خواب ندارد. مثل خوابی که یک مدت پیش دیدم.
با بابا رفته بودیم یک جایی مثل یک بازار بزرگ. بابا گفت هم تشنه است و هم خسته. من به او گفتم همان جا بنشیند تا برایش آب بیاورم. بابا همان جا نشست و من لیوان به دست به دنبال آب می گشتم. اما بازار آنقدر شلوغ و جذاب بود که کم کم یادم رفت برای چه کاری دارم در آنجا می گردم. محو تماشای بازار شدم. یک مرتبه دیدم بازار خلوت شده و تمام مغازه ها بسته اند. شب شده بود و من اصلا یادم رفته بود که قرار بود برای بابا آب ببرم. از این همه بی توجهی خودم حسابی پشیمان بودم و در به در دنبال بابا می گشتم تا حداقل از او به خاطر این بی توجهی عذر خواهی کنم، ولی گم شده بودم و او را پیدا نمی کردم. من مانده بودم و تنهایی و پشیمانی و از این گشت و گذار الکی در بازار هیچ استفاده ای نبرده بودم.
راستش گاهی آنقدر سرگرم هیجانات و سرگرمی های بعضا پوچ روزمره می شوم که اغلب، کسانی که دوستشان دارم و هدفهایی که برایم مهم هستند را فراموش می کنم و وقتی به پشت سرم نگاه می کنم فقط پشیمانی برایم می ماند.
... پيام هاي ديگران() link ٩:٠٥ ق.ظ - ۱۳٩٠/۱٠/۸ - small ladies
الهه گوشه زبانش زخم شده بود. روز بعد ازش پرسیدم که آیا زبانش خوب شده؟. سری تکان داد و گفت که این زخم اصلا خوب نمی شود. گفتم چرا؟ گفت: از قدیم گفته اند زخم تن خوب می شود اما زخم زبان نه (الهه فکر کرده بود منظور از زخم زبان زخم ایجاد شده در زبان است)
... پيام هاي ديگران() link ۱٠:٠٥ ق.ظ - ۱۳٩٠/٩/٦ - small ladies
مهدی خزعلی:"من پست و مقامی ندارم که نگرانش باشم. کیسه ای ندوخته ام که از پاره شدنش بهراسم، پس فرصت را غنیمت بشمارید، بگذارید این نقاد هفته ای یک بار به شیوه ای دیگر دردهای جامعه را برای شما بازگو کند. حال مختارید پاسخ من را حضوری دهید یا برای پنجمین بار مرا راهی سلول انفرادی کنید."
خدایا شکرت.... هنوز هم آدمهای بزرگی در این کشور هستند. آدمهایی که وقتی حرف می زنند هنر والای خود را نمایان می کنند و نه عیب های بیشمارشان را.
اما آقای خزعلی... این دردها را به کجا می خواهید ببرید؟ به که می خواهید بگویید؟ به کسی که می داند؟ نگویید که نمی داند. می داند. خیلی هم خوب می داند.
... پيام هاي ديگران() link ۸:٢۳ ق.ظ - ۱۳٩٠/٩/٦ - small ladies
چه کسی می گوید که گرانی شده است؟
دوره ارزانی است،
دل شکستن ارزان، دوستی ارزان است
دشمنی ها ارزان، چه شرافت ارزان،
تن عریان ارزان، آبرو قیمت یک تکه نان و دروغ از همه چیز ارزان تر
قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان
و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان
.................................................................
نام شاعرش را نمی دانم
... پيام هاي ديگران() link ٧:۳٢ ق.ظ - ۱۳٩٠/٩/٦ - small ladies
الهه یک دوست جدید گیرش آمده که به شدت ازش باج می گیره و من می گذارم که این کار را بکند. اینجوری شاید یاد بگیره. اگر الان یک کادوی تولد یا اسباب بازیش را باج بدهد بهتر از این است که بعدا احساسش را باج بدهد.
... پيام هاي ديگران() link ٤:٤٦ ب.ظ - ۱۳٩٠/٩/۱ - small ladies
